*اليزابت كوبلر-رز چندين Stage براي مرگ ذكر كرده اند:
1-انكار/2-خشم/3-معامله/4-افسردگي/5-پذيرش
امروز روز اولمه تو دور دوم كار آموزيم،دارم به جزوه هايي كه خوندم فكر ميكنم و اينكه اينا....نميدونم اينا به چه دردي مي خوره!...
-جواب پاتولوژي اومده،كارسينوماي بدخيم مري،حتي نياز به عمل هم نيست زياد نمي مونه، يعني اصلا نمي مونه!
استاد ميگه مي تونيد Stageهاي اليزابت-كوبلر رو ببينيد!...به من نگاه ميكنه و ميگه مريض توئه!
پشت در مي ايستم و از هاله ي در وقتي خبر رو ميشنوه بهش نگاه مي كنم
زل ميزنه،خيره ميشه،قبول نميكنه،ميگه جوابش اشتباهه،ميگه يه آزمايش ديگه،يه دكتر ديگه،يه بيمارستان ديگه
35 سالشه،زن خوش قيافه ائيه،با اينكه قيافه اش پف كرده،با اينكه نمي تونه تكون بخوره،با اينكه نمي تونه غذا بخوره با اينكه به زور حرف ميزنه،زن خوش بر و روئيه...
شوهرش گريه ميكنه
وقت ناهار ميرم ببينمش،پف كردست و اشكهاش ميريزه،عصبانيه؟!...با خدا حرف زده؟!..نذر كرده؟!..
به خاطر ديابتش پاهاش هم زخم شده
ميگم:نميخواي بچه ات رو ببيني؟!
-بخش كثيفه بچه ام مريض ميشه..حالم خوب ميشه ميرم ميبينمش!
صداش به زور در مياد،ناله ميكنه
دو روزي از كارآموزيم توي اين بخش ميگذره،بعد دو روز باز هم مريض خودم ميشه..حالش بدتر شده،خيلي بد
اصلن غذا نميخوره،تغذيه ي وريدي داره،چشاش بي فروغه،يه مرده است كه فقط نفس ميكشه!....
به من زل ميزنه كه تو هاله ي در خشكم زده،
زندگي،اينجا اسمش زندگيه،هنوز دستت به زور هم كه شده تكون ميخوره،چشات اگرچه تار ولي هنوز ميبينه،اگرچه سخت مي شنوي هنوز...نفس ميكشي....زنــــــــــــدگي!
اما مرگ
ما ضعيفيم در مقابلش بايد قبول كنيم كه يه روزي ديگه نخواهيم بود..كه ديگه دستت ..چشمات..گوشهات..نفسهات......مــــــــــــــــــــرگ!
تسليم!!!تسليم مرگ!.....
بهش ميگم:بچه ات رو هنوز نميخواي ببيني؟!
با سرش جواب مثبت ميده،به استادم ميگم زنگ ميزنه و از شوهرش ميخواد تا بياد و بچه اش رو بياره..
يك ساعت بعد بچه ي نه ماهش تو بغلشه..و من از پشت در صداي لالايي خوندنش رو ميشنوم
آروم براش لالايي ميخونه
آروم باهاش حرف ميزنه
از آرزوهاش ميگه اينكه دوست داشت وقت مدرسه براش يه روپوش صورتي بپوشه مثل همه ي ماماناي ديگه دم در مدرسه واسش وايسه و اون بپره تو بغلش..موهاشو خرگوشي ببنده....براش جشن تولد بگيره.............
كم كم ساكت ميشه و من ميرم تو اتاق..بهم اشاره ميكنه بچه اشو ازش بگيرم حتي انرژي حرف زدن هم نداره..
دكتر ميگفت همين روزاست كه........
بچه اش رو ميگيرم بعد شوهرش مياد تو اتاق ميگه بچه رو ببريدش تو حياط تو بخش نمونه......
دخترش آرومه تو بغلم و با چشاي درشتش نگام ميكنه.....
صداي گريه ي شوهرش تو سالن ميپيچه سريع از پله ها ميرم پايين تو حياط......
بچه اش نگام ميكنه..تكونش ميدم تا بخوابه....استادم از پشت پنجره نگام ميكنه...قيافه ي اونم ناراحته....
كمتر از نيم ساعت طول ميكشه بچه اش بخوابه...نميدونم چرا شوهرش نمياد...چرا استادم گير نميده كه برم بالا.....
ميرم تو بخش.....
....
...........................
تو پزشكي ميگن ارست!...ده دقيقه قبل...تموم شد!
شماها ميدونيد چرا بچه اش اينقدر آروم خوابيده بود؟!
پ.ن1:سرم شلوغه و كلي درس و كارو ..هوار شده تو سرم نشد بيام نت حالا هم خيلي كمتر ميتونم بيام.از اينكه دعوت ميكنيد و نميام خيلي ناراحتم اما نميتونم زياد بيام!...
پ.ن2:نادر ابراهيمي هم پر!
پ.ن3:عزيزم تو را دوست ميدارم و به تو خيانت ميكنم
پ.ن4:عاشق تنهاييم شدم!..............
بدون پي نوشت:گوش كن وزش ظلمت را مي شنوي؟!
عسل بانــــــــــــــــو