تبليغاتX
يخ در بهشت در جهنم
يخ در بهشت در جهنم

با چشمان كاملا بسته به ديدنم بيا

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

حکایت17

پنجشنبه سی ام خرداد 1387-10:29 -حنـــــــــــــــــــا

مي گفت:اولين پك رو كه مي زنه حس مي كنه رها ميشه،مي گفت سيگار بهترين بوسه ها رو دو تا يكي بهش داده!

حالم بده،داره گيج ميره،روزه گرفتم،روحم ضعف كرده!

نايلون نون 2بار جلو روم پرت ميشه،محكم نونهارو مي كوبه رو زمين و زير لب به من و مادرم فحش ميده،فحش!..من دستام ميلرزه!......

ميگفت:هر وقت كه گريه مي كنم،راه بينيم كيپ ميشه و اونوقت يكمي آب نمك ،حلّه بابا!

با عصبانيت در اتاق رو به هم مي كوبه،مي ترسم،قلبم خودش رو ميزنه به قفسه سينه ام،داره داد ميزنه حس ميكنم دارم خيس.....لباس زيرم نم گرفته!....

مي گفت:شبايي كه حالت ....يه! 3تاش كار سازه،مي خوابونه!.....

با ترس از آشپزخونه ميام بيرون،چشام سياهي ميره،دم در توالت ميخورم زمين و ميرم توي ديوار،دستمو به ديوار مي گيرم و بلند مي شم،حالت تهوع دارم،ميرم تو اتاقم درو قفل مي كنم و سرمو ميزارم زير بالش و گريه مي كنم،زار ميزنم،متنفرم ازش، مي ترسم ازش!.....

مي گفت:فقط سكوت كن....يا.....نه فقط سكوت!.....

گوشي خواهرم بالاي سرمه،ميخوام حرف بزنم،ميخوام يه جا گريه كنم،ميگم ازش متنفرم،ميگه فلاني ميگه تنفر خوبه......ميگم من گريه ميكنم.....من ازش بيزارم ،ميگه اگه مريضت بهش چه كارش ميكني؟!...حالم بد و بدتر ميشه..ميرم دم پنجره بالا ميارم..ميخوام به همتون بگم خفه شيد...........

مي گفت:عسل بانو هنوزم پيش مايي اگرچه دست تو تو دست من نيست/هنوزم با مني تا آخرين شعر نگو وقتي واسه عاشق شدن نيست!....

 

بدون با ياد تو تنهاترينم.

زير رگبار ترانه...كنار خاطرات تو ميشينم!

عسل بانو

 

پ.ن1:"من"و "ژیلت" منو به بازي 24 ساعت قبل مرگ دعوت كرده راستش يه چيزي نوشته بودم اما نميذارمش چون..نميدونم چرا فقط همينقدر بگم كه حس ميكنم مرگ مغزي ميشم!!!!!

پ.ن2:احتمالا تا مرداد ماه اينجا به روز نميشه

پ.ن3:پي نوشت بالارو خيلي جدي نگيريد چون ممكنه هيچ وقت ديگه اينجا به روز نشه!

بدون پي نوشت:درخت كوچك من به باد عاشق بود/به باد بي سامان/كجاست خانه ي باد؟/كجاست خانه ي باد؟

لینک ثابت |

حکایت16

شنبه هجدهم خرداد 1387-16:20 -حنـــــــــــــــــــا

*اليزابت كوبلر-رز چندين Stage براي مرگ ذكر كرده اند:

1-انكار/2-خشم/3-معامله/4-افسردگي/5-پذيرش

امروز روز اولمه تو دور دوم كار آموزيم،دارم به جزوه هايي كه خوندم فكر ميكنم و اينكه اينا....نميدونم اينا به چه دردي مي خوره!...

-جواب پاتولوژي اومده،كارسينوماي بدخيم مري،حتي نياز به عمل هم نيست زياد نمي مونه، يعني اصلا نمي مونه!

استاد ميگه مي تونيد Stageهاي اليزابت-كوبلر رو ببينيد!...به من نگاه ميكنه و ميگه مريض توئه!

پشت در مي ايستم و از هاله ي در وقتي خبر رو ميشنوه بهش نگاه مي كنم

زل ميزنه،خيره ميشه،قبول نميكنه،ميگه جوابش اشتباهه،ميگه يه آزمايش ديگه،يه دكتر ديگه،يه بيمارستان ديگه

35 سالشه،زن خوش قيافه ائيه،با اينكه قيافه اش پف كرده،با اينكه نمي تونه تكون بخوره،با اينكه نمي تونه غذا بخوره با اينكه به زور حرف ميزنه،زن خوش بر و روئيه...

شوهرش گريه ميكنه

وقت ناهار ميرم ببينمش،پف كردست و اشكهاش ميريزه،عصبانيه؟!...با خدا حرف زده؟!..نذر كرده؟!..

به خاطر ديابتش پاهاش هم زخم شده

ميگم:نميخواي بچه ات رو ببيني؟!

-بخش كثيفه بچه ام مريض ميشه..حالم خوب ميشه ميرم ميبينمش!

صداش به زور در مياد،ناله ميكنه

دو روزي از كارآموزيم توي اين بخش ميگذره،بعد دو روز باز هم مريض خودم ميشه..حالش بدتر شده،خيلي بد

اصلن غذا نميخوره،تغذيه ي وريدي داره،چشاش بي فروغه،يه مرده است كه فقط نفس ميكشه!....

به من زل ميزنه كه تو هاله ي در خشكم زده،

زندگي،اينجا اسمش زندگيه،هنوز دستت به زور هم كه شده تكون ميخوره،چشات اگرچه تار ولي هنوز ميبينه،اگرچه سخت مي شنوي هنوز...نفس ميكشي....زنــــــــــــدگي!

اما مرگ

ما ضعيفيم در مقابلش بايد قبول كنيم كه يه روزي ديگه نخواهيم بود..كه ديگه دستت ..چشمات..گوشهات..نفسهات......مــــــــــــــــــــرگ!

تسليم!!!تسليم مرگ!.....

بهش ميگم:بچه ات رو هنوز نميخواي ببيني؟!

با سرش جواب مثبت ميده،به استادم ميگم زنگ ميزنه و از شوهرش ميخواد تا بياد و بچه اش رو بياره..

يك ساعت بعد بچه ي نه ماهش تو بغلشه..و من از پشت در صداي لالايي خوندنش رو ميشنوم

آروم براش لالايي ميخونه

آروم باهاش حرف ميزنه

از آرزوهاش ميگه اينكه دوست داشت وقت مدرسه براش يه روپوش صورتي بپوشه مثل همه ي ماماناي ديگه دم در مدرسه واسش وايسه و اون بپره تو بغلش..موهاشو خرگوشي ببنده....براش جشن تولد بگيره.............

كم كم ساكت ميشه و من ميرم تو اتاق..بهم اشاره ميكنه بچه اشو ازش بگيرم حتي انرژي حرف زدن هم نداره..

دكتر ميگفت همين روزاست كه........

بچه اش رو ميگيرم بعد شوهرش مياد تو اتاق ميگه بچه رو ببريدش تو حياط تو بخش نمونه......

دخترش آرومه تو بغلم و با چشاي درشتش نگام ميكنه.....

صداي گريه ي شوهرش تو سالن ميپيچه سريع از پله ها ميرم پايين تو حياط......

بچه اش نگام ميكنه..تكونش ميدم تا بخوابه....استادم از پشت پنجره نگام ميكنه...قيافه ي اونم ناراحته....

كمتر از نيم ساعت طول ميكشه بچه اش بخوابه...نميدونم چرا شوهرش نمياد...چرا استادم گير نميده كه برم بالا.....

ميرم تو بخش.....

....

...........................

تو پزشكي ميگن ارست!...ده دقيقه قبل...تموم شد!

شماها ميدونيد چرا بچه اش اينقدر آروم خوابيده بود؟!

 

پ.ن1:سرم شلوغه و كلي درس و كارو ..هوار شده تو سرم نشد بيام نت حالا هم خيلي كمتر ميتونم بيام.از اينكه دعوت ميكنيد و نميام خيلي ناراحتم اما نميتونم زياد بيام!...

پ.ن2:نادر ابراهيمي هم پر!

پ.ن3:عزيزم تو را دوست ميدارم و به تو خيانت ميكنم

پ.ن4:عاشق تنهاييم شدم!..............

بدون پي نوشت:گوش كن وزش ظلمت را مي شنوي؟!

عسل بانــــــــــــــــو

 

لینک ثابت |

حکایت15

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387-0:13 -حنـــــــــــــــــــا

برادر سفيد پوستم

تو هنگامي كه به دنيا مي آيي سرخي

من وقتي كه به دنيا مي آيم سياهم

تو هنگامي كه گرسنه ميشوي زرد ميشوي

من هنگامي كه گرسنه مي شوم سياهم

تو هنگامي كه كتك ميخوري كبود ميشوي

و من هنگامي كه كتك ميخورم سياهم

تو هنگامي كه به خواب مي روي سفيد ي

                         و من هنگامي كه به خواب ميروم سياهم

حالا انصاف بده

من رنگين پوست ترم يا تو؟!....

 

*شعر بالا از يه بچه ي سياه پوسته كه اين شعر تو سازمان ملل خونده شده ترجمه دست و پا شكسته رو ببخشيد!(نخواستن هم نبخشين!)

پ.ن1:يكي منو به بازيه چي رو دوست داري از چي بدت مياد دعوت كرده ..فكر نكنم براي كسي مهم باشه من چي دوست دارم يا از چي متنفر باشم اين پي نوشت رو هم محض تشكر از بهار عزيز نوشتم.

پ.ن2:به علت نداشتن پول كافي جزوه نخريدم و امتحان ميان ترم را نيز شركت ننموده ام و 4 نمره پايان ترم بنده پريد(تازه 2 جلسه هم به علت عدم داشتن كرايه تا دانشگاه سر كلاس نرفتم!)----<برو حال كن فطير!

پ.ن3:همكنون نيازمند يازي سبزتان هستيم.قصد كوتاه كردن موهايمان را داريم اما بدون اتو مو نميشود از خيرين عزيز خواهشمنديم همكنون يك اتو مو براي بنده بخرند و تحويل دهند.

پ.ن4:اگر خير باحال تري وجود دارد بنده به يك عدد گوشي با دوريبن با كيفيت نيازمند هستم لطفن زودتر به بنده حال دهيد!

پ.ن5:حالتون به هم نخورد اين همه پي نوشت خوندين؟!

 

لینک ثابت |

حكايت 14

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387-10:55 -حنـــــــــــــــــــا

با تشخيص پنوموني حاد بچه اشو مياره،يه دختر بچه ي كوچيك 6 ماهه كه از زور لاغري تموم استخونهاي قفسه سينه اش معلومه.
من كه از تو بخش ميام تو ايستگاه پرستاري نگام ميكنه و برگه ي بستري شدن بچه اشو نشونم ميده. بستريش ميكنه و ميشينه كنار بچه اش ...
هر از گاهي به همه نگاه ميكنه،گاهي اشك ميريزه به خاطر اينكه بچه اش خوب نفس نمي كشه،گاهي دعا ميخونه،تا دكتر مياد...
دوباره بچه اشو معاينه ميكنه و ميگه اون دارويي كه گفتمو گرفتي؟!
ميگه:اخه اون دارو رو ازاد ميدن من پول خريدشو ندارم
دكتر نگاه طولاني ميندازه و ميگه:تو كه پول نداشت مجبور بودي بچه دار بشي!!!!؟
و ميذاره و ميره تخت بعدي....
ديروز بود كه يه دوستي بهم 50 هزار تومن داده بود تا واسه يه مشكل وحشتناكي كه واسم افتاده بود خرجش كنم ،هي با خودم اين ور اون ور كردم،هي وجدانمو قايم كردم و اوردمش بيرون اما اخرش ...
گور باباي مال دنيا پولمو دادم بهش!....
و حالا مثلن با يه وجدان راحت در كنار يه مشكل بزرگ ايستادم و سعي ميكنم از اين كارم پشيمون نشم!
گور باباي وجدان،گور باباي پول،گور باباي دكتر،گور باباي استاد و بخش!
      
پ.ن:چرا اينطوري نگام مي كنيد جو گير شدم خب
پ.ن1:قديما ننه بزرگم ميگفت از هر دست بدي از همون دست مي گيري!(البته ميدونم اون ماله قديما بود)
پ.ن2:اوني كه بهم پول داده وبلاگمو ميخونه ،خب چيه تو داديش به من فكر كن واسه خودم دادمش
پ.ن3:اي بابا يعني همتون وجدانهاتون خوابيده؟!..يكمي خوب نگام كنيد تروخدا يهو پشيمون ميشم ها
پ.ن4:هيچي نميخواستم بگم الكي پ.ن دادم
پ.ن5:بديهاي من چه هستند جز شرم و عجز خوبي هاي من از يبان كردن جز ناله ي اسارت خوبي هاي من در اين دنيايي كه تا چشم كار مي كند ديوار است و ديوار است و ديوار/وقحطي فرصت است و جيره بندي آفتاب!

       

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.